امدم بگویم که وجودش روح خانه است دیدم جلوی تلویزیون خوابش برده امدم بگویم دوسش دارم داشت جدول حل میکرد امدم بگویم که وقتی نیست یا وقتی هست دلم برایش تنگ میشود پای تلفن بود امدم بگویم یک دنیا حرف دارم که برایش بزنم چرت میزد....... امدم بگویم دارم میروم و شاید هرگز بر نگردم سرش توی حساب و کتاب خودش بود من هم نگفتم ورفتم.......
این شعر را دوست عزیزم یاسر برام فرستاده
خودم اینرا به مهسا تقدیم میکنم که هیچ کدام قدر همدیگر را ندانستیم
|
+| نوشته شده توسط
علی رضا در یکشنبه
1386/08/20
|